: سفالین
X
تبلیغات
رایتل
روزمرگی
عاقبت بودنم شد! آدمی را دمیدند.آه باران نمی داند اینرا... آدمی سفالی قدیمیست.
پیشینه
جمعه 27 مهر‌ماه سال 1386
اغمادر اغما!

 

اعتماد به عدالت خدا

سریال ید بیضا (اغما)هم پایان یافت وخاطره ای ماند از نامهایش.

باید بگم پایان سریال بهتر از اونی شد که فکر میکردم.یعنی بنظرم توانستند انتهای سریال را خوب جمع کنند که از این لحاظ به نویسنده و کارگردانش تبریک میگویم!

تنها نقطه ضعفی که از نظر من کمی غریب بود به آسانی پذیرفتن همخانه شدن با شیطان !! از جانب  دکتر پژوهان بود که کمی غیر قابل تصور بنظر می آمد...

به هر حال باید پذیرفت شیطان همین حوالیست وبا کوچکترین غفلت سرراهمان ظاهرخواهدشد...

Free Image Hosting at allyoucanupload.comمهدیسما

  دیروز شیطان را دیدم.

 در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بودو فریب می فروخت.
مردم دورش جمع شده بودند .هیاهو میکردندوهول میزدند و بیشتر می خواستند.

 توی بساطش همه چیز بود : غرور. حرص. دروغ و خیانت.جاه طلبی و قدرت. هر کس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان را. بعضی ها ایمانشان را می دادند و بعضی آ زادگی شان را.
شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد. حالم را به هم می زد. دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم.

انگار ذهنم را خواند.موذیانه خندید و گفت : من کاری با کسی ندارم. فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم.نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد. می بینی آدم ها خودشان دور من جمع شده اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت : البته تو با اینها فرق می کنی. تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد. اینها ساده اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می خورند.
از شیطان بدم می آمد. حرف هایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند. و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت ها کنار بساطش نشستم.

تا اینکه چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را بر داشتم و توی جیبم گذاشتم. 

 با خودم گفتم : بگذار یک بار هم شده کسی چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد.
به خانه آمدم و در جعبه ی کوچک عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود.

 جعبه ی عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم. دستم را روی قلبم گذاشتم. ..نبود. فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام.
تمام راه را دویدم..تمام راه لعنتش کردم..تمام راه خدا خدا کردم. می خواستم یقه نامردش را بگیرم... عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم.
به میدان رسیدم. شیطان اما نبود.
آن وقت نشستم و های های گریه کردم..از ته دل
اشک هایم که تمام شد بلند شدم.. بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم..که صدایی شنیدم....
صدای قلبم را.

Free Image Hosting at allyoucanupload.comکامیرا

 

 

 

***

پ.ن۱:

سریال اغما۰ مخابرات۱

 پ.ن۲:

دختر ۲۰ ساله بروش رز در سریال اغما گاوصندوق پدر را خالی کرد!!!

 پ.ن۳:

ابلیس در روزگار کنونی!!!

مجیدکارتون

 


دوستداران سفالین: Free Image Hosting at allyoucanupload.com 191474


دست نوشته ها